ای دلبر ما , مباش بی دل برما
یک دل برما به که دوصد دلبرما
نه دل برما نه دلبر اندر بر ما
یا دل برما فرست یا دلبر ما
ای دلبر ما , مباش بی دل برما
یک دل برما به که دوصد دلبرما
نه دل برما نه دلبر اندر بر ما
یا دل برما فرست یا دلبر ما
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم؛
خدا پرسید :« پس تو میخواهی با من گفتگو کنی»
من در پاسخ گفتم : « اگر وقت دارید»
خدا خندید : وقت من بی نهایت است...
پرسیدم : چه چیز بشر تو را سخت متعجب میسازد ؟
خدا پاسخ داد : کودکیشان
اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند و عجله دارند که بزرگ شوند
و بعد دوباره پس از مدتها آرزو میکنند باز کودک شوند؛
اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند؛
و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند؛
اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال خویش را فراموش میکنند؛
بنابراین نه در حال زندگی میکنند نه در آینده؛
اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمیمیرند؛
و به گونه ای میمیرنند که گویی هرگز نزیستند؛
دستهای خدا دستانم را گرفت؛ مدتی سکوت کردیم؛
و من دوباره پرسیدم :
به عنوان پدر میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
گفت : بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد؛
همه کاری که آنها میتوانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند؛
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند؛
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان
داریم ایجاد کنیم اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التیام بخشیم؛
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد ، بلکه کسی است که به
کمترینها نیاز دارد؛
بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمیدانند چگونه
احساساتشان را بیان کنند؛
بیاموزند که دو نفر میتوانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند؛
بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند؛
من با خضوع گفتم : از شما به خاطر این گفتگو سپاسگزارم؛
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگوئید؛
خداوند لبخند زد و گفت:
کسی با سکوتش ,
مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد .